mail me mail me home page archive
...پراکنده های یک ذهن مشوش
* *

 

شاید باید...

من گاهی فکر میکنم

شاید باید اینجا رو تعطیل کنم

آخه اینجا واسه تو باز شد، واسه تو جون گرفت، واسه تو موند

و فقط از تو توش نوشته شد

اینروزا دست و دلم به نوشتن ازت نمیره

چون خیلی آدمای مهمتر تو زندگیم هستن که ازشون بگم و بنویسم

چون خیلی کم به یادت میافتم! بهت فکر نمیکنم!

دلم هم نمیاد قانون اینجا رو بهم بریزم و از چیز دیگه بنویسم

اخیرا اینجا سر زدن فقط حالمو بدتر میکنه

و یادم میندازه چقدر بچه بودم، چقدر ساده بودم، چقدر حقیر بودم (حقیر کردی-م)

نمیدونم

شاید باید قانون اینجارو بشکونم...

شایدم باید...

 

اگر میتوانی کمی مرهم باش ()        link        سه‌شنبه ۱٠ آذر ۱۳۸۸ - یه چشم به راه

بدجنس!

تو خیلی بدجنسی، از اولش نبودیا، از وقتی با اون رفتی شدی

هم بدجنس، هم نامرد، هم مردم آزار

تازه به نظرم شرافتت هم کم شده!

شما دوتا خیلی بدجنسید

شاید از اولش نبودید اما وقتی دیدید که من هنوز دوستت دارم، شُدید

بعدش

هی عکساتونو تو بغل هم گذاشتید تو سایت های مختلفی که میدونستید سر میزنم

هرجایی که میرفتم و میرم شما دوتا تو چشام زل میزدید و قاه قاه میخندید

و من که همینجوریشم حالم بد بود

بدتر و بدتر شدم

اینقدر که زدم تو فاز بیخیالی و

نه تنها بیخیال شما دوتا که بیخیال همه چیز و همه کس شدم

اینقدر که الان حس میکنم تا خرخره گیر کردم تو لجن!

و خوب همه اینارو از بدبجنسی شما دوتا میبینم

و تو از اون هم بدجنس تری

چون میدونستی  دوستت داشتم

اما جلوی بدجنسی ها رو نگرفتی و گذاشتی که اذیت شم

هنوزم به خیالت داری اذیتم میکنی

و من موندم چطوری میتونستم یه آدم بدجنسی مثل تو رو دوست داشته باشم!

 

 

 

اگر میتوانی کمی مرهم باش ()        link        دوشنبه ٢٥ آبان ۱۳۸۸ - یه چشم به راه

نفس عمیق...

دادمشون رفت... هنوز یادمه روزایی رو که تک تکشون را با التماس از خواهرت میگرفتم... هنوز یادمه روزایی که عکسات و نوشته هات برام چه ارزشی داشتن... هنوز یادمه وقتی تو چشای تو عکسا زل میزدم چه اشکایی میریختم... آره، همه رو دادم رفت... بعد از ٢سال بلاخره تونستم پس بدم هرچی خاطره مادی ازت داشتم...

حالا وقتشه که یه نفس عمیق بکشم و به خودم به خاطر شهامتم تبریک بگم... فقط امیدوارم وقتی جای خالیشون رو میبینم بتونم به همین محکمی باشم...

 

 

*کاش قبل رها کردنش بوسه ی آخر رو روی لپای نمکی و سبزه ش میزدم... عروسک قشنگی بود...

 

اگر میتوانی کمی مرهم باش ()        link        سه‌شنبه ۱٤ مهر ۱۳۸۸ - یه چشم به راه

هر سال...

چهار سال پیش این موقع ها چقدر هیجان داشتم و برای رسیدن بال و پر میزدم.

...فکر نمیکردم چیزی جز رسیدن و بردن باشه...

.

سه سال قبل همین موقع ها خوشبختی از سر و روم میبارید، فکر میکردم برنده ی بازی همیشه منم...

...نمیدونستم قرار ببازم...

.

دو سال پیش این موقع ها مردم! داغون شدم، له شدم، جون دوباره از سر گرفتن نداشتم...

...نمیتونستم باخت رو قبول کنم...

.

پارسال این موقع ها ٬ چه دست و پایی می زدم که خودمو ثابت کنم ٬ بجنگم ٬ بدست بیارم ٬‌برنده من باشم ...

... آخر هم باختم ...

.

امسال دست و پا می زنم ٬ که خودمو ثابت کنم ٬

صبر کنم ٬ گریه ها رو بذارم واسه شبا تو تنهایی و روزا همه اش نیشمو

باز نگه دارم ٬ بدست بیارم ٬ از اول بسازم ...

... آخر هم می بازم ...

.

و بعد کیه که حال داشته باشه سال دیگه اینموقع رو هم زندگی کنه !

اگر میتوانی کمی مرهم باش ()        link        یکشنبه ۸ شهریور ۱۳۸۸ - یه چشم به راه

خواب

خواب دیدن که گناه نیست، من دیشب خواب برگشتنت را دیدم. خودم خوب میدانم محال است برگردی اما خوب دست من که نبود، باور کن دیشب حتی به تو فکر نمیکردم! خوابت خودش آمد. مثل این مهمان های ناخوانده که نمیدانی از دیدنشان خوشحال باشی یا غمگین. دیشب مثل دیوانه ای هی به همه میگفتم دیدید که آخر برگشت؟ و همه فقط نگاه میکردند که بیچاره عقلش را از دست داده. هی همه میگفتند تو الان در خوابی و از من انکار که این خود واقعیت است. خوابت درست مثل همان مهمان های ناخوانده اولش خیلی خوب بود، من هم خیلی دوستش داشتم اما از سر صبح بدجوری مزاحم است و دمغم کرده. من که زورم نمیرسد بیا خودت جمع کن خوابت را،تقصیر من چیست که هی باید بعد از رفتنت بار خوابهایت را به دوش بکشم که در هر کدام به گونه ای خاص مهربانی؟ میشود خواهشی بکنم؟ یا خودت بیا یا جلوی خوابهایت را بگیر که از این طرفها گذر نکنند. باشد؟ به جان خودت خیلی اذیت میشوم. دیگر خوابیدن دلچسب نیست...

اگر میتوانی کمی مرهم باش ()        link        سه‌شنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸۸ - یه چشم به راه

آرزو

خداوندا

!اگر بزرگترین آرزویم را بخواهی،چیزی جز یک روز قایم باشک بازی کردن با تو نمی خواهم
!!!یا تو پنهان شو، یا مرا از دید خود پنهان کن
!!!تنها یک روز کافیست برای چال کردن تمامیِ گناهانم در باغچه ای که تونمی دانی کجاست
..شروع کن

 

اگر میتوانی کمی مرهم باش ()        link        سه‌شنبه ٦ امرداد ۱۳۸۸ - یه چشم به راه

نگران بهارم!

همه میدانند

من هیچوقت بهار ها را دوست نداشته ام

بهار همیشه با من بد بوده

اصلا انگار دشمن خونی هستیم.

اما

این بهار یک چیزیش میشود

اینقدر که اینروزها

حالم خوب است

.

دارم نگرانش میشوم!

اگر میتوانی کمی مرهم باش ()        link        دوشنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸۸ - یه چشم به راه

حقیقت...

انگشتاش رو می شکونه، صدای تلق تلوقش فضا رو پر می کنه، دستاش رو  آماده می ذاره روی کیبورد،نفس عمیقی می کشه و می نویسه:

 

"نیستی،خوش میگذره،خیـــــــــلی"

 

پستش می کنه!

 

 

چیزی گوشه چشمش برق می زنه،میلغزه.......

اگر میتوانی کمی مرهم باش ()        link        چهارشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸۸ - یه چشم به راه

قاب خالی

قاب خالی

نشان از به تصویر کشیده نشدن من و توست

وقتی قدم می زدیم و

رویا ها توی عکس نمی افتادند !

اگر میتوانی کمی مرهم باش ()        link        دوشنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸۸ - یه چشم به راه

اما...

کارم به دیدن خوابت نمی کشد  

من به تو فکر نمی کنم

حتی نامت را به هم یاد نمی آورم

اما

شب ها

جای خالی ات

پرنده پرنده خواب از سرم می پراند

اگر میتوانی کمی مرهم باش ()        link        چهارشنبه ۱٢ فروردین ۱۳۸۸ - یه چشم به راه